هدیه ی ماه ِ رجب‎

سم ِ رب ِ الزهرا (س)

اللهم صل علی محمد و آل ِ محمد و عجل فرجهم…

~~~~~~~~~~~~~~

*برای ماه ِ رجب ِ عزیز م!… با تأخیر!

silver

اوایل ِ رجب است. تو و راحله روی تخت ِ توی حیاط نشسته اید و زیر ِ نور ِ گرم و ملایم ِ خورشید راجع به کار هایی که انجام دادید صحبت می کنید و نوع و شکل و تعداد ِ درخت ها و گل هایی را که با این کار ها، این جا و آن جا، سبز کرده اید، با هم مقایسه می کنید. راحله از بوته بزرگ و با طراوت ِ گل سرخی می گوید که بعد از فرستادن ِ صد تا صلوات، پشت ِ سرش دیده و تو هم از جنگل ِ بید ِ مجنونی می گویی که پس از ختم ِ قرآن در آن گم شده بودی!… بعد، ناگهان هر دو با هم سکوت می کنید: درست مثل این که بدانید قرار است اتفاق خاصی بیفتد…
~~~~~
ساکت می شوی و سرت را پایین می اندازی. علی با شاخه های سر سبز ِ نقش های قالی بازی می کند و زیر ِ لب ذکر می گوید. و تو زل زده ای به عبای سفید ِ علی و گل های طلایی اش که هم راه با نسیم خم و راست می شوند… و فکر می کنی به شب ِ اول ِ رجب ِ سال ِ گذشته -که هر دوی تان آن موقع، جدا از هم، در گیر ِ جنگ بودید-: یادت می آید که آن شب -درست مثل ِ همه ی شب های بی انتهای قبل ش- مشغول ِ نگه داری از کودکان و سال مندان بودی و دو هفته ای می شد که خبری از علی نبود. آن شب، بعد از نماز، آن قدر برای سالم بودن ش دعا و گریه کرده بودی که سر ِ سجاده خواب ت برده بود و تا دو روز بعد، که جسد ِ نیمه جان ت را از زیر ِ آوار بیرون کشیدند، بیدار نشدی…
… هنوز هم فکر کردن به آن روز ها برایت عذاب آور است. سرت را بلند می کنی و به علی نگاه می کنی که هم چنان سر به زیر ذکر می گوید و اطراف ِ تخت را پر از بابونه های وحشی می کند…
~~~~~

…هوا عجیب لطیف شده و عطر ِ خوشی همه جا را پر کرده است. هیچ کس و هیچ چیز در این سر زمین آرام و قرار ندارد: احساس می کنید آن قدر سبک شده اید که می توانید پرواز کنید. درختچه ها و گل ها هم مدام خود شان را بالا می کشند. فضا لطیف نشده. فضا خود ِ لطافت است؛ تعریف ِ لطافت است… و رحمت…
نا خود آگاه یاد ِ چند وقت پیش می افتی که زمین خانه تان را بلعیده بود و جای ش خانه ای ده برابر بزرگ تر “سبز شده بود”!… یا حتی آن روز ِ جشنی که باران ِ ستاره می بارید در سر زمین ِ کوچک تان! یقین می کنی که ماجرا های جالبی در راه هستند…
~~~~~
دل ت گواهی می دهد که اتفاق ِ عجیبی در شرف ِ تکوین است. می خواهی این را به علی بگویی که قبل از آن که دهان باز کنی، “اتفاق ِ عجیب” سر می رسد! باد ِ شدیدی -که تا به حال سابقه نداشته- شروع به وزیدن می کند و درختان را به چپ و راست خم می کند و تنوره کشان برگ ها را می کند و گل ها را پر پر می کند. -و عجیب تر این که با شما کاری ندارد جز این که آرام با مو ها و لبه ی بلند ِ لباس های تان بازی می کند-… همه جا به هم می ریزد. همان طور که هاج و واج و متعجب هم دیگر را نگاه می کنید، ناگهان آسمان دهان باز می کند و آب شار ِ عظیمی از نور روی جنگل فرو می ریزد. آب شار محکم به زمین می خورد و نور شره می کند به اطراف: درست مثل ِ آب شار ِ کوچک ِ پشت ِ خانه…
~~~~~

نور که فرو کش می کند طبیعت به یک باره آرام می گیرد: انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد؛ باد آرام می شود و درخت ها دوباره برگ و میوه می دهند و گل ها به سرعت غنچه می کنند و از نو گل های شان باز می شود… همه چیز که آرام ِ آرام می شود، جنب و جوشی از سوی محل ِ نزول ِ نور بر می خیزد. از سمت ِ چپ ِ جاده ی سفید -احتمالا نزدیک ِ سرچشمه ی رود نقره ای- نوری زیبا شروع به تابیدن می کند و آرام آرام قبه ای از نور ِ طلائی بر فراز ِ درختان شکل می گیرد و بزرگ و بزرگ تر می شود… قبه که کامل می شود، اشتیاق ِ رفتن و دیدن در قلب ت می جوشد. حیرت زده بر می گردی و به راحله نگاه می کنی. هر دو فقط به یک چیز می اندیشید: زیر ِ آن قبه چیزی وجود دارد که شما را به خود می خواند…
~~~~~~~~~~~~~~
اولین چیزی که برای ت جلب ِ توجه می کند، چاله های کوچک و بزرگ ِ نور ِ روی زمین است و لکه های درخشانی که به درخت ها چسبیده و قطره قطره از نوک ِ شاخه ها روی زمین می چکد. با فرو چکیدن ِ هر قطره نتی زیبا و آرام در فضا پخش می شود و جنگل را سرشار از موسیقی ِ آرامش بخشی می کند… هر چه جلو تر می روید به تعداد و عمق و خلوص ِ نور ِ چاله ها افزوده می شود تا عاقبت مجبور می شوید در نور قدم بردارید: با هر قدم سطح ِ آرام و لطیف ِ نور موج بر می دارد و کم کم پاها و لبه ی لباس های تان خیس ِ نور می شوند…
~~~~~
هر چه به قبه نزدیک تر می شوید، از سرعت تان کم تر می شود و قلب های تان محکم تر و تند تر می زند… تا عاقبت -در حالی که فقط چند ردیف درخت با مرکز ِ قبه فاصله دارید- از حرکت باز می ایستید: پا های ت می لرزند… بر می گردی و به راحله نگاه می کنی که درست کنار ت ایستاده و نگاه ت می کند. آرام دست ش را می گیری و همان لرزش را، این بار در دست های راحله احساس می کنی… سر تان را پایین می اندازید و زیر ِ لب صلواتی می فرستید و دوباره آرامش ِ سطح ِ نور را به هم می ریزید…
~~~~~

خشک ت می زند از دیدن ِ چیزی که پشت ِ درخت هاست و مدتی مات و مبهوت فقط نگاه ش می کنی:… منشاء ِ این همه نور و صدا درخت ِ سیبی ست که وسط ِ این محوطه ی بی درخت روییده و با شاخ و برگ ِ زیبای ش آن را زینت بخشیده… تمام ِ درخت -جز برگ های طلائی اش- یک پارچه از جنس ِ نقره است: نقره ی ناب.
بی اختیار دست ِ علی را رها می کنی و مثل ِ خواب گرد ها به سمت ِ درخت می روی: به سمت ِ تنها سیبی که از شاخه های ش آویزان است. دست ت را به سمت ِ سیب ِ نقره ای دراز می کنی و سیب، بی هیچ فشاری کنده می شود و در دست ت قرار می گیرد: نرم تر، سبک تر، صیقل خورده تر و “زنده” تر از آن است که فکر می کردی… صدای زمزمه ای از درون ِ سیب توجه ت را جلب می کند. گوش ت را به سیب می چسبانی تا دقیق تر بشنوی: صدای »یا من ارجوه…« ِ آرام و متین که در عمق ِ جان ت نفوذ می کند، قطره ی اشکی آرام از گوشه ی چشم ت سر می خورد و در حوض ِ نور می چکد…
~~~~~
راحله که دست ت رها می کند، آرام به سمت ِ تنه ی درخت می روی. نزدیک تر که می شوی می فهمی که تنه ی درخت صاف ِ صاف نیست و برجسته گی و فرو رفته گی هایی دارد. بی توجه به راحله و صدای جرینگ جرینگ ِ شاخ و برگ ها به راه ت ادامه می دهی تا دست ت به تنه برسد: فرو رفته گی ها و برجسته گی ها آیات ِ قرآن اند. آرام دور ِ درخت می چرخی و هم نوا با درخت می خوانی:
«ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فی کتاب الله یوم خلق السماوات و الأرض منها أربعة حرم…»
آیه را که تا «و اعلموا ان الله مع المتقین» ش خواندی، نا خود آگاه سر بلند می کنی و شاخه ها را می شماری که دوازده تا هستند…
.
.
.
حتما باید بگویم از عظمت ِ این هدیه به زانو در آمدی و اشک ِ شوق ریختی؟…
~~~~~~~~~~~~~~

اطلاعیه ی شاید موقت

پ.ن. سلام

داستان این وبلاگ هم (مثل همه ی داستان های دیگر دنیا) به سر رسید؛ حداقل فعلا. ناگزیرم که وقفه ای (کوتاه، بلند یا همیشه گی) ایجاد کنم و احتمالا دلیلم (شاید هم بهانه ام) مشغله است و نداشتن وقت و… . این تجربه هم برای من تجربه خوب و جالبی بود و قبل از هر کس دیگری، کار برای خودم برکت هایی داشت؛ خواه هدفش محقق شده باشد یا نه.

امیدوارم در آینده یا خودم وقت اضافه ی زیادی داشته باشم و یا کس دیگری پیدایش بشود که بتوانم با دلی آرام و قلبی مطمئن سکان این وبلاگ را در دستش بگذارم (یکی این در نوشابه رو ازم بگیرهو چرخ این وبلاگ دوباره بچرخد (به صحت و سلامت ان شاء الله)؛ چرا که هنوز موضوعات بسیار زیادی از لیست موضوعات پیشنهادیمان مانده بود که کار نشده باقی ماندند و به نظرم حیف است اگر که کار نشوند.

البته کار دیگری هم می شود کرد: اگر کسی از دوستان وقت اضافه دارد و سرش برای این کارها درد می کند یا می خواهد تجربه ای از این جنس داشته باشد گوی و میدان (با کمال میل) در اختیارش است.

 

پ.ن. اینجا بسته نشده! آرشیو سر جایش هست و نظرات هم تایید خواهند شد. فقط به روز نمی شود مگر اینکه فرجی حاصل شود.