Get Adobe Flash player

بچه بودن ِ n

خدایا!
یعنی عاقبت این بچه ها هم -با اون صورتا و نگاه های ناز و معصوم و اون ادا های صاف و ساده و بچه گونه شون- بزرگ می شن؟
مثل ما؟
اون قدر که یاد شون نیاد یه وقتایی هم این جوری بودن؟…

پ.ن. حلی ۲ بودم.

تمام شد

همین

گل ِ مریم

آخر ِ سر نفهمیدم جلوی »گل ِ مریم« باید عین بگذارم یا سین؟…

دوباره بچه می شوم و…


………
می بینی؟…
آن قدر در گیر دنیای آدم بزرگ شدم که یادم رفته وقتی بچه بشوم چه کار می کنم…

پ.ن. همین امروز فردا ست که توی همشهری آگهی بزنم که: “یک بچه بین در و دیوار های بتنی این شهر درندشت گم شده”… راستی شما ها که بچه گی های من را این اطراف ندیدید؛ دیدید؟

قاب ِ خالی ِ پنجره

تازه دارم می فهمم یعنی چه:
یعنی یک قاب ِ شلوغ پلوغ ِ پر از آدم و ماشین و آپارتمان و سر و صدا و نور های رنگارنگ ِ لامپ های نئون و بیل بورد های تبلیغاتی… و پر از تاریکی ِ شب…
بدون ِ ماه…
بدون ِ ابر…
بدون ِ آسمان…
بدون ِ حتی یک ستاره ی تنها…


لیاقت بیش تر از این را نداشتم لابد. همین نان جوی هم که برای م گذاشتید از کرم تان بوده است.

پ.ن. برداشت به هیچ وجه آزاد نیست.

عصر ارتباطات!

یک سؤال کوچک:
شما بعد از چند وقت و چه طور از مرگ من مطلع می شوید؟

شیشه ی دو جداره

قوانین ِ انتقال ِ حرارتی که وضع کردید نمی گذارند پنجره ی اتاق م بخار بگیرد!
یعنی…
…نمی توانم زیر ِ عکس ِ ماه تان -روی پنجره- چیزی بنویسم…

شب گردی در یک اردوگاه ِ جنگ زده

بسم الله الرّحمن الرّحیم
اللهم صلّ علی محمّد و آل ِ محمّد وعجّل فرجهم…
.*.*.
پ.ن. خودم می‌دانم که این حرف‌ها بزرگ‌تر از حدّ و اندازه ام هستند.
.*.*.
خواب‌‌م نمی‌برد؛ خواب‌م هم ببرد از ترس ِ کابوس -که حالا پای ثابت ِ خواب‌های‌م شده- نمی‌توانم بخوابم! شش روز ِ تمام -بدون ِ در نظر گرفتن ِ بیدار شدن های کوتاه و گاه و بی گاه ِ چند دقیقه ای- خوابیده‌بودم و مدام کابوس می دیدم. خواب که نه؛ بی‌هوش بودم و دیشب -رسماً- به هوش آمدم. و همان دیشب بود که یوحنّا و امیر‌حسین و سهراب همه‌ی ماجرا‌های بیست روز ِ گذشته را -که در اردو‌گاه نبودم یا بودم و بی‌هوش بودم- برای‌م تعریف کردند…
و من هنوز هیچ چیز باور‌م نمی شود: نه زنده بودن ِ خودم و رسیدن به خانه و نه اتّفاقاتی که در نبودم رخ داده‌اند؛ و از همه سخت‌تر باور ِ شهاد ت سیّد محمّد و نیمه‌فلج شدن ِ راحله -هم‌سر‌م- است. می‌گفتند دو روز قبل ِ برگشتن ِ من -از آن جهنّمی که دو هفته درش بودم- دشمن، نیمه های شب، حمله سنگینی به اردو‌گاه می کند؛ سنگین‌تر از تمام ِ حملات ِ یک سال ِ گذشته… یوحنّا می گفت تا حالا نصف ِ بیشتر ِ اردو‌گاه و تمام ِ مریض‌ها و مجروح‌ها -به جز من- و زن‌ها و بچّه‌‌‌ها را به اردو‌گاه ِ امیر حسین منتقل کرده‌اند؛ طرحی که سیّد از یک ماه قبل ِ شهادت‌ش -یعنی واقعاً به همین راحتی از بین ِ ما رفت؟- اصرار به انجام‌ش داشت و ما همه مخالف‌ش بودیم. می گفت تلفات ِ هر دو طرف ِ در‌گیری زیاد بوده و تقریباً سی در صد ِ ساختمان‌های اردو‌گاه خراب شده‌اند. جنگ است دیگر… ولی تا خودم این‌ها را نبینم، باور نمی کنم!..
.*.
طاق‌باز دراز کشیدم و فکر می کنم عجب وقت ِ خوبی ست برای بیرون رفتن -بعد ِ شش روز!-: زخم‌های‌م تقریباً خوب شده‌اند و جز پای چپ‌م که کلّاً لمس افتاده و باید قطع شود -سهراب می گفت- مشکلی ندارم که خب! آن هم با عصا حل می شود؛ شب هم هست و تا صبح خیلی مانده و ارد‌وگاه خلوت شده و این‌جا باید وسط ِ اردو‌گاه باشد – هنوز نمی‌دانم در کدام خانه هستم و کجای اردو‌گاه. از روی صدا حدس می‌زنم- پس کسی بیرون رفتن م را نمی بیند؛ سهراب را هم که با اصرار و التماس فرستادم پی ِ خانه و زنده‌گی‌ش و حالا تنها هستم و خواب ندارم و حوصله ام سر رفته. و این یعنی شرایط ِ ایده‌آل برای بیرون رفتن و شب گردی در یک اردو‌گاه ِ جنگ زده!
پس؛ «یا علی» می‌گویم و روی دست ِ چپ نیم‌خیز می‌شوم و با دست ِ راست کنار ِ رخت‌ِ‌خواب را جست و جو می‌کنم به دنبال ِ عصایی که امیر‌حسین برای‌م آورده. عصا که نه؛ چوب‌دست ِ ساده ای بود از چوب ِ گردو. پیدای‌ش که می‌کنم عمودی می‌گذارم‌ش روی کف ِ خاکی ِ اتاق و دو دستی و محکم فشار‌ش می‌دهم به زمین؛ زور می‌زنم تا به زحمت بلند شوم و بایستم. عضلات‌م هنوز خشک اند و عرق‌م در‌می‌آید تا روی پای خودم بایستم. مجبور می شوم چند دقیقه‌ای تکیه به دیوار بدهم تا حال‌م جا بیاید.
.*.
عصا‌زنان و پا‌کشان دست به دیوار می گیرم و به سمت ِ در می روم. حالا لمسی ِ پای چپ هم به خشکی ِ عضلات اضافه می‌شود و احتمالاً مدّتی طول بکشد تا عادت کنم به این طور راه رفتن. خانه مثل ِ همه‌ی آلونک‌های اردو‌گاه است: یک اتاقه با یک در ِ ساده‌ی چوبی. در را باز می‌کنم و بیرون می روم.
هوا روشن تر از آن ست که تصور می کردم. رنگ ِ آسمان به سرخی می‌زند. نه سرخی ِ دم ِ طلوع یا غروب؛ یک جور سرخی ِ تیره‌تر و فرا‌گیر‌تر که از جنوب شروع می شود و به -تقریباً- وسط ِ آسمان می‌رسد.بعد از آسمان، نگاه‌م می چرخد و به خانه‌های رو به رو می‌افتد و یک آن شُکّه می شوم: از این جا تا منتهی الیه ِ جنوبی ِ اردو‌گاه همه چیز با خاک یک‌سان شده و زمین تقریباً به شکل ِ یک دشت ِ صاف در آمده. و این وضع احتمالاً تا شرق و غرب ِ اردو‌گاه هم ادامه دارد.
قبل از هر کاری باید بفهمم کجا هستم و واضح است که از شکل ِ کوچه‌ها و خانه‌ها چیز ِ زیادی دست‌گیر‌م نمی‌شود. می‌گردم و می‌گردم و می‌گردم تا عاقبت درخت ِ انجیر ِ سوخته ای را کنار ِ خانه پیدا می‌کنم و می‌فهمم تمام ِ مدّت در خانه‌ی سیّد محمّد بوده ام. خیال‌م که از دغدغه‌ی مکان یابی راحت شد، کنارِ درخت می‌روم و نگاه‌ش می کنم. دوست دارم در زمان به عقب برگردم و غرق شوم در خاطرات ِ سال‌های دور ِ گذشته که درخت هنوز جوان بود و ما بچّه بودیم و گه‌گاهی هم‌راه ِ پدر و مادر‌های‌مان می آمدیم این جا -که بیرون ِ شهر بود- و بازی می کردیم: من و امیر‌حسین و سیّد. و یا بعد‌تر‌ش که با راحله می‌آمدیم این جا… چه قدر خوش بودیم و همه چیز خوب بود؛ و حالا… درخت سوخته و تمام ِ اطراف‌ش ویرانه شده است…
فاتحه ای برای درخت می‌خوانم و راه می افتم به سمت ِ شرق تا سری به خانه‌ی -احتمالاً خراب شده- ام بزنم و نگاهی به اوضاع ِ اردو‌گاه بیندازم.
.*.
همین طور که لنگ‌لنگان و عصا‌زنان از میان ِ راه‌باریکه ای که زیر ِ نور ِ سرخ ِ آسمان پیدا ست جلو می‌روم با بخشی از ذهن‌م خاطره‌های خانه‌ها را -وقتی که هنوز سالم بودند و تیر‌های چوبی و سقف‌های خشتی هنوز روی سر ِ صاحبان‌شان خراب نشده بود- مرور می کنم که «این جا خانه‌ی عبّاس بود که حالا سقف‌ش فرو‌ریخته. و این یکی -که کم‌تر از همه آسیب دیده- باید خانه‌ی شهاب باشد؛ بس که همه‌ی کار‌های‌ش را اصولی انجام می‌داد… دو‌خانه آن طرف تر هم لابد خانه‌ی حنا ست -خاله‌زاده‌ی راحله- و بچّه‌های‌ش؛ و خدا کند اتّفاقی برای خودش و بچّه‌های‌ش نیفتاده باشد و خدا را شکر که هیچ خانه‌ای دیگر شیشه ندارد-راستی! چه بچّه‌های ناز و شیرینی بودند…». و نیم ِ دیگر ِ ذهن‌م -طبق ِ یک عادت ِ نسبتاً قدیمی- سعی می‌کند صحنه‌ی جنگ را باز‌سازی کند که مثلاً «این خراش ِ بزرگ ِ روی دیوار جای شمشیر ِ آدمی‌زاد است و این یکی پایین‌تر از آن است که کار ِ هیچ انسانی باشد و این چاله‌ی بزرگ لابد باید جای پای غولی یا یک هم‌چون چیزی باشد و… خدای من! یعنی چه کسی -یا چیزی- این خانه‌ها را این طور به آتش کشیده؟…» و از این دست حرف‌ها…
سوای از همه‌ی این‌ها، مدّت‌ها بود که به جنگ و خرابی‌های‌ش خو کرده بودیم؛ شده بود یک هم‌سایه‌ی نفرت‌انگیز ولی همیشه‌گی. ماه‌ها بود که از دیدن ِ ویرانی‌ها این طور دل‌م آشوب نشده بود و حال‌م به هم نخورده‌بود: تازه متوجّه ِ عمق ِ فاجعه می‌شوم و همه‌ی حرف‌های یوحنّا و امیر‌حسین و سهراب نه تنها باور‌پذیر که بدیهی می‌شوند… این‌جا که این طور نابود شده زمانی حاشیه‌ی امن ِ اردو‌گاه بوده و به نوعی پناه‌گاه محسوب می شده. خدا می‌داند چند نفر زن و بچّه به هوای پناه گرفتن به این جا آمدند و این طور غافل‌گیر شدند و … ای کاش که مرده باشند و یا هر بلای دیگری سر‌شان آمده باشد الّا این که اسیر شده باشند… . و کاش به حرف ِ سیّد محمِد گوش می‌دادیم و زود‌تر اردو‌گاه‌ها را یکی می کردیم و مهیّای نبرد ِ نهایی می شدیم و دل نمی‌بستیم به احساس ِ امنیّت ِ شکننده‌ی خود‌ساخته‌ی‌مان: مرگ یک بار، شیون یک بار… این طوری شاید خدا هم برنامه‌اش را جلو می‌انداخت… چشم‌های‌م را می بندم و تا جایی که می‌شودسریع‌تر می روم تا زود‌تر از شر ِ این افکار و این کوچه‌ها خلاص شوم…
.*.
خانه را از روی پیچک‌های نیم‌سوخته‌ای که از در و دیوار‌ش بالا رفته پیدا می کنم. پیچک‌ها را راحله – وقت‌های که بی‌کار بود- می کاشت. عقب عقب می روم و روی سنگ ِ دم ِ در ِ ورودی ِ خانه‌ی رو به رو می نشینم. بیش‌تر برای استراحت و نه برای به‌تر دیدن ِ خانه؛ که چهار تا دیوار ِ ترک خورده و یک سقف ِ تا نیمه فرو‌ریخته تماشا ندارد. مشخّص است که جنگ زیاد به این‌جا کشیده نشده. و الّا خرابی‌ها می بایست خیلی بیش‌تر از این حرف‌ها باشند.
تا برسم این جا چند باری با خودم فکر کردم که چه حسی خواهم داشت وقتی خانه‌ی سابق‌م را -خراب یا سالم- ببینم. ولی حالا بعد ِ بیست روز می بینم هیچ حس ِ خاصّی نسبت به این خانه ندارم. ظاهراً عادت کردم به در به دری و بی‌خانمانی و جا به جایی ِ مداوم. و اصلاً کدام خانه وقتی زنده‌گی‌ها و خوشی‌های‌مان را دشمن از ما دزدیده؟ کدام خانه وقتی در کلّ ِ یک روز حدّ ِ اکثر سه ساعت در‌ش بودیم و حدّ ِ اقل بیست روز بود که ندیده بودم‌ش؟! خوش‌بختانه خاطره‌ی خاصّی هم نداشتم از‌ش و هر خاطره‌ای بود از راحله بود که او هم حالا با آن حال ِ خراب‌ش چند کیلومترآن طرف‌تر بود… پس چندان افسوس نمی‌خورم. و اصلاً شاید خاصیّت ِ جنگ باشد که احساس ِ تعلق را می‌خشکاند.
آن قدر می‌نشینم تا خسته‌گی‌م در برود. و بعد بلند می‌شوم که بروم -این بار سریع‌تر و راحت تر از بار ِ اوّل.حوصله‌ام سر رفته از دیدن ِ خرابی‌ها. دیگر تحمّل ِ پرسه زدن بین ِ آوار‌ها را ندارم. دل‌م برای سیّد تنگ شده. باید بروم سر ِ مزار‌ش…
.*.
روی زمین ِ سنگ‌لاخ ِ گورستان، کنار ِ قبر ِ سیّد، می‌نشینم و به قبر‌ها نگاه می کنم.سال ِ پیش که این اردو‌گاه را می‌ساختیم این‌جا فقط یک دشت ِ صاف و هم‌وار بود -بی پستی و بلندی-. و حالا جا و بی‌جا پر شده از بر‌آمده‌گی‌های کوچک و بزرگ. آن قدر که دیگر جایی برای دفن ِ مرده‌های جدید نیست. قبر‌ها همه مثل ِ هم اند: بر‌آمده‌گی‌های کوتاه ِ خاکی با سنگ‌های کوچکی که اسم ِ صاحب‌شان روی‌ش حک شده. با این حال پیدا کردن ِ مزار ِ سیّد -با کمک ِ نشانی‌هایی که سهراب داده بود- چندان ِ کارِ سختی نبود.
فاتحه‌ای برای همه‌شان می خوانم و همان جا -کنار ِ سیّد- دراز می کشم رو به آسمان. و نگاه می کنم به هلال ِ دهه‌ی اوّل ِ رجب. با خودم فکر می کنم که لابد همه‌ی آن‌هایی که این جنگ ِ چندین ساله از ما گرفته الآن آن بالا توی بهشتک‌های‌شان نشسته‌اند و با نگرانی -شاید هم با دل‌خوری و انتظار- به ما و جنگ‌مان نگاه می‌کنند و گاهی لب‌خند می‌زنند و گاهی اشک می‌ریزند و گاهی… چه می دانم؟… دوست دارم فرض کنم تمام ِ عزیزان‌م در این روز‌های عزیز دور ِ هم جمع شدند و آدم‌های تازه رسیده را سؤال‌پیچ می کنند و اوضاع را تحلیل می کنندو خود‌شان را آماده می کنند تا وقت ِ برگشتن‌شان برسد. و این وسط لابد سر ِ سیّد -که فرمان‌ده ِ اردو‌گاه بود- از همه شلوغ‌تر بوده. و تصور‌ش کنم که جای آن لباس‌های کهنه و پاره‌پاره، لباس‌هایی را که لایق‌ش بوده را به تن‌ش کرده‌اند و الآن با نیم‌تاجی نقره‌ای بین ِ پدر و مادر‌ش نشسته و باقی ِ آشنا‌های‌ش دورش حلقه زده‌اند و به افتخار ِ ورود‌ش جشن گرفتند و…
…این نسیم ِ خنک از کجا می وزد؟
.*.
بغض می کنم و یاد ِ شبی می افتم که قرار بود راهی‌م کند برای این مأموریت ِ دو هفته‌ای: چه قدر کنار ِ هم گریه کرده بودیم آن شب… . دست ِ خودم نیست اگر بغض‌م می شکند و هق‌هق‌م بلند می شود و هلال ِ ماه توی اشک ِ چشم‌های‌م حل می شود و ناله می کنم…
- کجا ای سیّد؟…
.*.*.

Can you help me?…

…I am lost.

پ.ن. یه حبه قند.

اردیبهشت ۱۳۹۲
ش ی د س چ پ ج
« فروردین    
 ۱۲۳۴۵۶
۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳
۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰
۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷
۲۸۲۹۳۰۳۱